![]() |
![]() |
|
|
ندیدن مرض ماست.
فراموشی بهانه ماست. مرض،بهانه است. بهانه، مرض است. ندیدن،فراموشی است یا که فراموشی،ندیدن است ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 4:3 توسط پ |
|
|
باز بازی ام می دهند.
من به بازی نمی گیرم،بازی را باز زندگی می کنم،بازی را پس می بازم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 3:56 توسط پ |
|
|
اندیشه نمی خواهم
می خواهم سیل باشم،روان، بلغزم ، غوطه خورم، وغرق شوم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:29 توسط پ |
|
|
لحظه نزدیک است،لحظه دیر است.
لحظه را می بازم اینک،باز این بار،باز دیگر بار می بازم. لحظه ها را. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:54 توسط پ |
|
|
سرم بزرگ شده،بزرگ
سنگین است.شانه هایم می لرزد. به عقب می کشدم. چشم هایم سنگین است. خواب می خواهم ،آرام. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:48 توسط پ |
|
|
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غم ناک غم ناک و به عمری سخت دراز و فرساینده. احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 0:37 توسط پ |
|
|
بگذار کسی نداند که چه گونه من به جای نوازش شدن،بوسیده شدن،گزیده شده ام!
بگذار هیچ کس نداند،هیچ کس!و از میان همه ی خدایان،خدائی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد. احمد شاملو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 2:51 توسط پ |
|
|
رفتن ..
آ مدن.. رفتن. شدن ها... افتادن ها... ماندن ها... بودن ها... هستن ها. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:21 توسط پ |
|
|
دوره ای بود که می شد به گذشت زمان
سپری شدن روزگار مطمئن بود می شد جاری بود و به انتهائ در دوردست نیاندیشید حال دوره ای است که از خط پایان گذشته ای قبل از آغاز در پایانی نقطه آغازی نیست همواره در پایانی فقط طرح یک لبخندی تصویری تخت |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:25 توسط پ |
|
|
حالم بد از این همه لخت بودن بهم یه پتو بدین... فرار کردم از رژه بی اجازه آدم ها که با یک لبخند براشون می شی سنگفرش از روت رد می شن و هر جا رو که بخوان فشار می دن می رن و می آن تو هر درزی یه سنگ خرده می اندازن... یه تف گنده بهم یه پتو بدین... این همه حجم بی شرمی رو می اندازن تو بغلت دیگه حتی می ترسی از سایه خودت دیگه حتی می ترسی از اسمت چون یه کلیدی پیدات می کنن بعدش باهات هر دری رو که بخوان باز می کنن بهم یه پتو بدین... هی توت چنگ می زنن از پیش ،از حال ،از پیش رو بهم یه پتو بدین... نه مربعی نه مثلث ضلع هاتو می شکونن خرابت می کنن،دوباره از نو می سازنت بهم یه پتو بدین... نمی ری ، بازم می آن هر چه نزدیک تر حالا دارن می شکافنت درزهات باز،باز... شاید اون زیر ، زیر بهم یه پتو بدین... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:42 توسط پ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مرگ،این همزاد شبانه های تنهائی
این، قاب نمور و گرم صدایم می کند |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
کوچ بابونه مریم پالیز بان رضا قاسمی عباس معروفی کولی مال رو دیگری |
|
RSS
|