![]() |
![]() |
|
|
دوره ای بود که می شد به گذشت زمان
سپری شدن روزگار مطمئن بود می شد جاری بود و به انتهائ در دوردست نیاندیشید حال دوره ای است که از خط پایان گذشته ای قبل از آغاز در پایانی نقطه آغازی نیست همواره در پایانی فقط طرح یک لبخندی تصویری تخت |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:25 توسط پ |
|
|
حالم بد از این همه لخت بودن بهم یه پتو بدین... فرار کردم از رژه بی اجازه آدم ها که با یک لبخند براشون می شی سنگفرش از روت رد می شن و هر جا رو که بخوان فشار می دن می رن و می آن تو هر درزی یه سنگ خرده می اندازن... یه تف گنده بهم یه پتو بدین... این همه حجم بی شرمی رو می اندازن تو بغلت دیگه حتی می ترسی از سایه خودت دیگه حتی می ترسی از اسمت چون یه کلیدی پیدات می کنن بعدش باهات هر دری رو که بخوان باز می کنن بهم یه پتو بدین... هی توت چنگ می زنن از پیش ،از حال ،از پیش رو بهم یه پتو بدین... نه مربعی نه مثلث ضلع هاتو می شکونن خرابت می کنن،دوباره از نو می سازنت بهم یه پتو بدین... نمی ری ، بازم می آن هر چه نزدیک تر حالا دارن می شکافنت درزهات باز،باز... شاید اون زیر ، زیر بهم یه پتو بدین... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:42 توسط پ |
|
|
Etranger disait : On ne mettra jamais un mur entre le soleil et la terre.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:45 توسط پ |
|
|
غریبانه، رها و تنها
در ازدحامی ایستاده ام تنه ام از ضربه ی شانه های آدم ها درد می کند. دردی تا مغز استخوانم درد، سر مائی را در درونم انداخته کرخت شده ام. به فرار از حصار ازدحام می اندیشم آرام آرام پلک می زنم،سنگین است . صدائی در گوش ام می پیچد صدائی نزدیک،یا از دور بخواب،آرام باش.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:26 توسط پ |
|
|
آوار زمانه لحظه به لحظه بر سرش فرو می ریزد در میان گیجی مبهمی همچنان پیش می رود به واژه می اندیشد، جسارت، حماقت، شاید به اشتباه ماندنش را نمی فهمد. محکم پا بر زمین می کوبد. می خواهد حس کند که هست اما درد پایش او را به عمقی دردناک تر فرو می برد هستی یا وجود درک بودنش مدتهاست که زیر چکمه آهنین،هر روز بیشتر و بیشتر فرو می رود چمدانی آماده دارد ، از پیش در برزخ بلاتکلیفی است شاید گمان رفتن ، فقط حاصل حس تقویت یافته ای است بی هیچ چرا؟ و ماندن ،فقط حس گنگ تجربه نشده به دار آویختن است. و فقط فرار شاید بازگشت آرامشی دوباره باشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 3:31 توسط پ |
|
|
پرواز خیال دوران رویا موج سهمگین خاطرات شکند روحی پژمرده و فرو رفتن... پرسه زدن ناتوان نجوای خاموش گذر روشنائی سیاهی مطلق سیر در زمانی متوقف شور رفتن ... سر مست گنگی مبهمی دست و پا زدن در خلا ای گم تنشی پایان ناپذیر تردیدی، یقین یافته نیروئی بی انتها و در نوردیدن ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:35 توسط پ |
|
|
Roberto disait : Je crois qu’il n’y a pas de mots, il n’y a rien à dire. Il faut arrêter d’enseigner les mots. Il faut fermer les écoles et agrandir les cimetières.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:34 توسط پ |
|
|
آپارتمان است نسبتاً جمع و جور..در طبقه ی هفتم یک برج سر به فلک کشیده...که نظاره گر رود سن است. پنجره های بلند از سقف تا به کف...هر روز به طلوع خورشید، تلالوء تیز و برنده بر صورتش می افتاد..روشن است...غرق نور... کمی قبل ترها بود اتاقی نسبتاً جمع و جور...در طبقه ی سوم یک خانه ی رویائی، پارک زیبائی ورودی ختم به خیابانی پر رفت و آمد اما دنج، امن...کنج خلوت و تاریک...زمان ناپیدا بود در این تکه ی دور از هر شلوغی ، گم بود و مست در گیجی زمان نا مشخص...غرق وهم، تیرگی بود... به خیابان می رسیم،هی، تاکسی...!چشمانش پوشیده بود در یک ابر تیره...می گذشت به سرعت از خیابان پر ازدحام...به گمانش کسی ندید او را و او هم در اندیشه ی مقصد بود ،راه هزاران بار پیموده...هی، تاکسی...! آرام در سکوت پنج نفره ی هم سفران می خزید به همان کنج خلوت و تاریک خویش...راستی! عینک آفتابی داشت. به خیابان می رسیم، نه کمی قبل تر، آسانسور...روز به خیر...خیا بان، قدم های تند،...خزیدن به زیر زمین...تابلوئی 3min...قدم های هرز از انتظار...سوار می شود...همسفران زیاد کتاب به روزنامه،...مردی در گوشه آهنگ نا آشنائی می نوازد...و با صدای بلند می خواند...نگاه می کند می بیند...هر کس به فعلی مشغول است...از حمله های نگاهها در امان است...هر چند که رنگش، موهایش همه خبر از یک دیگری بودن دارد...آرام است...راستی! ماههاست که عینک آفتابی نمی زند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:22 توسط پ |
|
|
تصوير صف طولاني،نگاه هاي خيره به پايان و شمارش معكوس حس غريب آشنائي، فارغ از بايد ها و نبايد ها، موج مي زند به اين سو وآنسو بوي نمناك فضا يادآور سرماي فصل هاي دورتر از حال. پلك هاي باز ، با ريتم يكنواخت سكون هم مي خورد. نگاه هائي نه از جنس زمان ، مكان ،... به خاكستري گيسوان پيرزنان نشسته به استقبال لحظه هاي انتظار.... و مهر ورود. مكعب هاي آجري با قامت هاي متناسب ايستاده اند استوار به كناري.... به نظاره آمد و شد ها...بودن ها و ما ندن ها...واز خاطر رفته ها بي صدا برگ هاي خاطرات ورق مي خورند... هويت شان بسان آبي آتش گرفته آسمان ، در بغض ابرهاي فشرده بهم در خاطره نقش مي بند ند بدون هيچ كلامي ، تعريفي ، تعبيري....فقط تصوير... برلين march 2004 آ لمان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:52 توسط پ |
|
|
چشم هاش تنگ بود....
نفس هاش کوتاه.... صداش بلند تر از هر اوجی ... خواستش وسیع توانش کم ...کم تر از هر جنبنده ای.... بلند بلند می خواند " این چیست" این من آشنا که می جنبد از درون کجاست رفیق و همبازی روزهای نخست چه تند می خزد ...شاخ و برگ می گیرد این" من غریبه" چه می خواند سرود" آشنائی " چه نزدیک است" می دود به زیر پوست" دل می خراشد "از این آشنائی " این نیمه " چه پوشاند من دیروز را" "من دیروز تن سپرد به تنی از جنس روز" نگا ه اش تیز ...آه می کشد ...زیر لب زمزمه می کند ... دلش آشوب است ...می ترسد ...سردش است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم دی 1386ساعت 2:59 توسط پ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مرگ،این همزاد شبانه های تنهائی
این، قاب نمور و گرم صدایم می کند |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
کوچ بابونه مریم پالیز بان رضا قاسمی عباس معروفی کولی مال رو |
|
RSS
|